|
|
|
||||
|
ای گل لاله ای گل لاله دیدنت خواب و خیاله گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله دل تو گرم و صمیمی مثل خورشید جنوبه چشم تو چشم یه طوفان مثل دریای شماله می دونی تو مذهب من چی حرومه چی حلاله آب بدون تو حرومه ، جام می با تو حلاله تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه تو نگات جادوی شعره، پر شوره ، پر حاله گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو شب روز با توقشنگه زندگی بی تو محاله
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:46 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کنار آشیانه تو آشیانه میکنم
فضای خانه را پر از ترانه میکنم یکی سوال میکند به خاطر چه زنده ای ؟ و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
پ ن : ؟
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 22:56 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند شب که باز دوباره دل من هواتو کرده باز دوباره هوس گرمی نگاتو کرده چند شب که باز دوباره تو به خوابم نمیای تو سراغ این دل خونه خرابم نمیای
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:3 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حواست هست ؟ نه انگار .. .. .. .. .. .. نه اصلا نیست !
این روزها پر از بهانه ام . . . .
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:21 توسط TX
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
. . . فقط میخوام قدم بزنم . . . همین . . .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:58 توسط TX
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به بهانه روز زن برای تو: نام عشق را که میبری : افتاب احترام میکند سنگ بی قرار میشود کوه سر به خاک مینهد اسمان سجده میکند سرو خود پرست سر به زیر میشود و عاقبت دل به عشقی صادقانه اعتراف میکند . . .
پ ن : شاد باشید و عاشق
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز صبح که از خواب بیدار
شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف
بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.
موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 17:54 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
پ.ن: بدترین اتفاق الان ممکنه بهترین اتفاق آینده باشه پس زود تصمیم نگیریم و نا امید نشیم. " خدایا شکرت واسه همه چی"
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:37 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست! ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد. خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد... پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست! شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت:
پ.ن:<<و یادمان باشد هر وقت تنها شدیم خدایی در این نزدیکی هاست >> <<که گاه و بی گاه به ما سر میزند!!>>
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام تا اطلاع ثانوی تعطیله به امید دیدار *
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:45 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||