|
|
|
||||
|
چشامو باز میکنم هنوز زندم "چه قشنگه برق تیغی که رو زمین افتاده و رد سرخ خونی که کنارش جاری شده داره سردم می شه پلکام داره سنگین می شه (صدای ترانه چاووشی میاد: تیغو میکشم رو رگهام ...) چه حس خوبیه انگار دارم میرم .انگار که پرواز میکنم"
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:2 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه دوستان امیدوارم که حالتون خوب باشه -اول: سال نو رو به همتون تبریک میگم وامیدوارم سالی پر بار وپر از موفقیت براتون باشه و تعطیلاتی به دور از هر حادثه و اتفاق و سرشار از خوشی و شادی داشته باشید. انشا ا...
-دوم: " گویید به نوروز که امسال نیاید چون در دل خونین کفنم ره نگشاید بلبل به چمن نغمه شادی نسراید ماتم زدگان را لب پر خنده نشاید " ... یک سال از پر کشیدنت گذشت و چه سخت گذشت و در اولین سال نبودنت بیادت هستم....
با باران از راه رسید عشق را در مزرعه خالی تنم پروراند زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم ناگهان... پاییز عشقم از راه رسید آری رفت ولی هنوز قلبم برای اوست....
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تیرگی میآید دشت میگیردآرام قصه رنگی روز میرود رو به تمام شاخه ها پژمرده است سنگ ها افسرده است رود می نالد جغد میخواند غم بیامیخته با رنگ غروب میتراود زلبم غصه سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:10 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد من که میدانم که تاسرگرم بزم ومستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان میرسد پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
بین مرگ و آدمی قول وقراری نیست نیست من که میدانم اجل نا خوانده و بیداد گر سرزده میآید وراه فراری نیست نیست پس چرا پس چرا عاشق نباشم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 14:58 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
_سلام به همه اونایی که اومدن و رفتن و همه اونایی یا به دوستان سر بزنم که امیدوارم منو ببخشید. ** ** **
من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته کوچه شک تا هوای خنک استغنا تا شب خیس محبت رفتم من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق تا چراغ لذت تا سکوت خواهش
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:0 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نه تو می پایی نه کوه میوه این باغ: اندوه اندوه گو بتراود غم تشنه سبویی تو افتد گل بویی تو این آب روان ما ساده تریم این سایه افتاده تریم نه تو می پایی و نه من دیده تر بگشا . مرگ آمد .در بگشا "سهراب"
امروز (۲۳آذر) تولدمه تولدم مبارک
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 14:43 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رو به غروب
تیرگی می آید دشت می گیرد آرام قصه رنگی روز میرود رو به تمام.
شاخه ها پزمرده است سنگ ها افسرده است رود می نالد جغد می خواند. غم بیامیخته با رنگ غروب می تراود زلبم قصه سرد: "دلم افسرده در این تنگ غروب" سهراب
روز ها می آیند خاطرات زنده میشوند و فقط خاطره ها می مانند آخرین خاطره ها . . . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:34 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:0 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کوچه های کودکی هایم دریغ دوستان یک یک ازاینجا رفته اند بر در این خانه تا می آمدم
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:0 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من خواب باران را ديدم -من خواب باغهايي را در بياباني از شن ديدم - من خواب ديدم عشق را که ميان دستان من بود من خواب باران را ديدم - من نگاه خيره ام را به سوي آسمان تهي تغيير دادم - چشمانم را بستم - بوي خوش کميابي که شيريني آن مانند مدهوش شدن در عشق است.
TX:ولی من همه اینها رو دیدم باران.جنگلی که بیابان شد.عشقی که.........
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 23:59 توسط TX
|
|
|||||
|
|||||